سلام بچه ها
امیدوارم خوب و خوش بوده باشین و بوده خواهید بود!!!!
خوشحالم که هنوز بعد از این غیبت طولانی خونده می شم.هر چند توسط تعداد کمی!
یک خلاصه ای می گم تا بعد اگه وقت کردم مشروح ماجراهای متاهلی رو بتعریفم.
۳ آذر سالگرد عقدمون بود.بههههههههههله!یکسال گذشت.۵ شنبه شب با همسرک رفتیم در یک رستوران ژیگولویی شام خوردیم.خیلی جالب بود که هر دو احساس می کردیم که بیش از یکسال هست که با همیم.خودم که احساس ۳-۴ سال با هم بودن رو دارم.به این نتیجه رسیدیم که علتش اینه که تو این یکسال اینقدر کارهای مختلف داشتیم و خاطرات زیاد که زمان به نظرمون کش اومده!
بعد از عقد توی اسفند یک مراسم نامزدی برای دوستان که خودش کلی برو بیا و گرفتاری داشت.بعد تو خرداد یک عروسی برای فامیل که راحت تر از نامزدی کار داشت ولی خوب مدتی مشغولمون کرد.چون دیگه لباس دوختن و این حرفها رو نداشتم و سر نامزدی کلی تجربه پیدا کرده بودم.(بله جانم....من در هر دو مراسم یک لباس پوشیدم فقط برای عروسی تور زدم!)
تو این یک سال ۶ تا مسافرت رفتیم و هر کدوم هم یک سفر تکی که میکنه به عبارت نفری ۷ سفر!!! سفر من خارجی بود....همان که اول کار نگرانم کرده بود که چون خود همسرک محدودیت خروج داره من رو هم محدود کنه!نکرد!!! می خوام بگم خیلی از نگرانی های اولیه اصلا" بی مورد و بی اهمیته.چقدر سر این موضوع حرص خوردم....حیف!
و کارهای خانه و آماده کردنش که واویلا بود و شکر خدا نتیجه دلچسب.
۵ شنبه که خاطرات این یکسال رو مرور می کردیم فکر کردم همه اش خوب و عالی بود و خوب کمی هم بگو مگوی عاشقانه!!! که لازمه و طبیعیه برای یک زندگی نو پا.و یک خاطره غم انگیز که بعدا" میگم.
من سر مرور خاطرات احساساتی شدم و دچار اشکریزی غیر قابل کنترل که البته مشخصه عسل چشم می باشد و آقای همسر جان لایت من همیشه دست و پایش را در این مواقع گم می کنه ولی لا اقل الان دیگه تعجب نمی کنه و با شوخی و خنده سعی میکنه من رو از اون حالت در بیاره! مثلا" به گارسن گفت زود باشین شام رو بیارین خانمم از گرسنگی داره گریه می کنه!!!
با توجه به اینکه کار و بار به همان روال سابق هست و شبانه روز کماکان ۲۴ ساعت و عسل چشم بانوی یک خانه، خودتان باید حدس بزنید که چرا اینجا پیدایم نمی شه!
امیدوارم دوباره بیام با شما حرف بزنم.
پس فعلا" خداحافظ ..... 