تبليغاتX
تلخ و شیرین

تلخ و شیرین

همه چیز از همه جا...زندگی من

اینقدر این ۶-۵ هفته سرم شلوغه که نمی دونم از کدوم طرف فرار کنم.همه کلاسهام این چند هفته است.نی نی هم که داره بزرگ میشه و من مثل قبل چابک نیستم.از این هفته دارم می فهمم که بارداری یعنی چه می باشد!!!تا حالا حقیقتا" تغییر خاصی نکرده بودم.وقتی دراز می کشیدم مثل فشنگ می تونستم از جام بلند بشم ولی حالا باید از دستم تکیه بگیرم.هر روز صبح هم رو ترازو هستم که ببینم چقدر وزنم اضافه شده ولی اعدادی رو می بینم که به عمرم ندیده بودم!!! اولش می خوام مثل قبلنا بگم خاک بر سرم ۲۵۰ گرم اضافه شدم ولی الان فقط شاکرم که روی حداقل اضافه وزن هستم.البته نباید خیلی دلم رو خوش کنم چون ۳ ماه آخر معلوم نیست چه اتفاقی بیفته!

وقتی تاریخ کلاسها رو معین می کردن من هی اصرار می کردم که کلاسهای من رو اول ترم بگذارن ولی کو گوش شنوا! حالا می ترسم مثل خاله رو رو برم سر کلاس! خوشبختانه اوایل تیر قائدتا" دانشکده تعطیل میشه و انشاالله وقت سختی و سنگینی تو گرما مجبور نمی شم برم دانشکده مگر اینکه دوباره شیفت تابستانی بگذارن که من هم عمرا" برم!

خلاصه که بدونین چه خبره.

پس تا بعد زود با خبر های خوب....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط عسل چشم  | 

۱) چرا بلاگفا اینجوری شده نمیشه نظر داد؟! کسی بلده مشکل رو حل کنه؟نه که من هم صد سال یک بار میام دوست دارم ۴ تا نظر بگذارم و بخونم و اگه گیر کنم ممکنه ۲۰۰ سال یک بار بیام!!!

۲) نی نی گولو به لطف خدا حالش خوبه.داره بزرگ میشه و حرکات آکروباتیک از خودش در میاره.خیلی با مزه است.ولی من هنوز به سادگی می تونم بارداریم رو مخفی کنم! تو محل کارم خودم دیگه حوصله ام سر رفت و گفتم.هیچ کس نفهمیده بود.بچه های مطب هم نمی دونن.از همه مهمتر مامانمه که هنوز نمی دونه!!!نی نی ۲۳ هفته اش هست ها!یعنی ۵/۵ ماه.راستش به مامانم نگفتم چون به خاطر وضعیت بابا استرس مضاعف برای من نکشه ولی حالا مطمئنم ناراحت میشه.البته ۱۰ روز هم هست که رفته مسافرت و اگه بود حالا دیگه می فهمید.البته خودمون از عید می خواستیم بهش بگیم ولی اینقدر بد اخلاقی و غرغر و دعوا مرافعه داشت با همه مان که فرصتی نشد.من هم دلم می خواست تو یک موقعیت خوب بگم این خبر رو که فرصت دست نداد.راستش راحت تر بودم اون ندونه.از یک طرف محبت تپانم می کرد و بکن نکن و بخور نخور و از طرف دیگه اعصاب خرد کردنهای همیشگی که من رو الان بیشتر از قبل ناراحت می کنه و خوب اگه می دونستم که اون می دونه من باردارم و مراعات نمی کنه بیشتر هم ناراحتم می کرد.بنا بر این تصمیم به مخفی کردن ماجرا گرفتیم تا خودش معلوم بشه.بنا بر این هیچ کس برای عسل چشم بیچاره ویارانه درست نکرد!!!

البته شکر خدا من هیچ ویاری هم نداشتم و اگه نی نی رو تو سونوگرافی نمیدیدم خودم هم باورم نبود که هست...

دیروز جین خودم و یک بلوز تنگ پوشیدم و به همسرک گفتم ببین من دختری هستم که شکم دار محسوب میشم؟ گفت دختری هستی که دیگه شکمت تخت نیست ولی یک زن باردار هم محسوب نمیشی!

۳) هزارا کار نکرده دارم.از جمله تمدید پروانه مطب که الان می خوام برم دنبالش...پس فعلا" خداحافظ...

۴) به زودی با تجربیات همسر داری میام...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:59  توسط عسل چشم  | 

سلام به همه.انشالله خوب وخوش باشید و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه.

خبر ۱) امروز گچ پاهای بابا رو باز کردن و شکرخدا ظاهرا" همه چی خوبه.از جسمشون مطمئن بودم که خوب میشه و امیدوارم که به لطف خدا ذهنشون هم خوب بشه.از دوستانی که احوالپرسی کردن خیلی ممنونم و امیدوارم کماکان ما رو دعا کنن.

خبر ۲) عسل چشم یک نی نی کوچولو داره!

خبر ۳) این دومین نی نی عسل چشمه!!! اولی را متاسفانه درهفته ۲۰ از دست دادیم! به خاطرش مدتها غمگین بودم و اذیت شدم.الان هم کم و بیش نگرانم چون درست تو همان سن هست ولی توکلم به خداست و از شما هم می خوام از صمیم قلب پاکتون دعا کنین نی نی صحیح و سالم باشه و چند ماه باقی مانده هم به خوبی طی بشه و ما صاحب نی نی خوب و سالمی بشیم سر پیری!!!

عسل چشم داره عوض میشه.نمیتونم مامان بودن خودم رو تصور کنم.حالا ببینیم چی از کار در می آد این آدم جدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:30  توسط عسل چشم  | 

سلام و صد سلام و هزار آرزوی نیک در سال نو برای شما دوستان ندیده و با وفا.

متاسفانه باید اعتراف کنم که سال ۹۰ برای ما اصلا" سال خوبی نبود.شکر خدا سال ۹۰ با همه خوبی ها و بدی هاش تمام شد و با امید به لطف خدا منتظریم که سال ۹۱ با شادیهایی که برامون به ارمغان می آره تمام تلخی ها و سختی های سال ۹۰ رو از یادمون ببره انشاالله.

برای همگی آرزوی شادی و سلامتی دارم و امیدوارم بلا و غم و غصه ازتون دور باشه.

فعلا" تا بعد زود....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:24  توسط عسل چشم  | 

سلام بچه ها

امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید.

خبر خوبی ندارم.پدرم تصادف سختی کردن و یک ماهی هست که در گیریم.وضع جسمی علیرغم شدت حادثه رو به بهبوده ولی حافظه کوتاه مدتشون اختلال شدید پیدا کرده.برای او و ما دعا کنین.خیلی وضع غم انگیزیه.اون هم برای کسی که شکر خدا هیچ مشکل سیستمیک دیگه ای نداشته و فقط به خاطر بی احتیاطی یک راننده و سرعت زیاد و کنترل نشده باید به چنین وضعی بیفته.....دعا کنین زود تر بتونه از جا بلند بشه و هوش و حواسش جمع بشه....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 10:58  توسط عسل چشم  | 

سلام بچه ها

امیدوارم خوب و خوش بوده باشین و بوده خواهید بود!!!!

خوشحالم که هنوز بعد از این غیبت طولانی خونده می شم.هر چند توسط تعداد کمی!

یک خلاصه ای می گم تا بعد اگه وقت کردم مشروح ماجراهای متاهلی رو بتعریفم.

۳ آذر سالگرد عقدمون بود.بههههههههههله!یکسال گذشت.۵ شنبه شب با همسرک رفتیم در یک رستوران ژیگولویی شام خوردیم.خیلی جالب بود که هر دو احساس می کردیم که بیش از یکسال هست که با همیم.خودم که احساس ۳-۴ سال با هم بودن رو دارم.به این نتیجه رسیدیم که علتش اینه که تو این یکسال اینقدر کارهای مختلف داشتیم و خاطرات زیاد که زمان به نظرمون کش اومده!

بعد از عقد توی اسفند یک مراسم نامزدی برای دوستان که خودش کلی برو بیا و گرفتاری داشت.بعد تو خرداد یک عروسی برای فامیل که راحت تر از نامزدی کار داشت ولی خوب مدتی مشغولمون کرد.چون دیگه لباس دوختن و این حرفها رو نداشتم و سر نامزدی کلی تجربه پیدا کرده بودم.(بله جانم....من در هر دو مراسم یک لباس پوشیدم فقط برای عروسی تور زدم!)

تو این یک سال ۶ تا مسافرت رفتیم و هر کدوم هم یک سفر تکی که میکنه به عبارت نفری ۷ سفر!!! سفر من خارجی بود....همان که اول کار نگرانم کرده بود که چون خود همسرک محدودیت خروج داره من رو هم محدود کنه!نکرد!!! می خوام بگم خیلی از نگرانی های اولیه اصلا" بی مورد و بی اهمیته.چقدر سر این موضوع حرص خوردم....حیف!

و کارهای خانه و آماده کردنش که واویلا بود و شکر خدا نتیجه دلچسب.

۵ شنبه که خاطرات این یکسال رو مرور می کردیم فکر کردم همه اش خوب و عالی بود و خوب کمی هم بگو مگوی عاشقانه!!! که لازمه و طبیعیه برای یک زندگی نو پا.و یک خاطره غم انگیز که بعدا" میگم.

من سر مرور خاطرات احساساتی شدم و دچار اشکریزی غیر قابل کنترل که البته مشخصه عسل چشم می باشد و آقای همسر جان لایت من همیشه دست و پایش را در این مواقع گم می کنه ولی لا اقل الان دیگه تعجب نمی کنه و با شوخی و خنده سعی میکنه من رو از اون حالت در بیاره! مثلا" به گارسن گفت زود باشین شام رو بیارین خانمم از گرسنگی داره گریه می کنه!!!

با توجه به اینکه کار و بار به همان روال سابق هست و شبانه روز کماکان ۲۴ ساعت و عسل چشم بانوی یک خانه، خودتان باید حدس بزنید که چرا اینجا پیدایم نمی شه!

امیدوارم دوباره بیام با شما حرف بزنم.

پس فعلا" خداحافظ .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 18:19  توسط عسل چشم  | 

سلام بر و بچز!

واقعا" که خودم هم فکر نمی کردم این قدر بی جنبه بازی در بیارم!!! ولی واقعا" چیز پیچ واقعی ام.موضوع اینه که ما که زیر یک سقف زندگی نمی کنیم و وقتهای آزاد محدودمون رو با هم می گذرونیم دیگه وقتی برای کارهای شخصیمون هم نداریم چه برسه به آپدیت کردن وبلاگ!بعدا" که انشالله با هم زندگی کنیم بهتر میشه.

براتون بگم که الان ۵ ماهه که عقد کردیم ولی احساسم اینه که مدتهای طولانی تریه که با همیم.عید رفتیم شهر پدری آقای لایت که با شهر پدری من ۵۰ دقیقه فاصله داره! خدا رو شکر همه چیز خوب بود.بلوغی که میگن فقط با ازدواج اتفاق می افته حقیقت داره.باید صبر کنی،کنار بیای،مراقبت کنی،جلوی زبونتو بگیری،دیر بخوابی،با آدمای غریبه رفت و آمد کنی و دوست بشی،...و همه این چیزا دو طرفه است ها!بعد هی بیشتر همدیگه رو می شناسی و از این شناخت لذت می بری.هم خوبیهاش هم بدیهاش،خوبه.البته مجردی هم خوب بودا...واقعا" عالی بود.ولی بس بود! ۳۷ سالگی برای من به اندازه کافی فرصت داد که از مجردیم لذت ببرم و به جایی برسم که بخوام تغییر موقعیت بدم و حالا حسرت نخورم که این کار و اون کار رو نکردم.چون به هر حال ازدواج باعث میشه تو خیلی از تصمیمهات رو تنهایی نتونی بگیری و این زیاد آسون نیست.

میدونین قضیه اینه که اگه ازدواج نکنی باید به شدت نگران ۵۰ سالگی به بعدت باشی! چون واقعا" تنهایی بعد از این سنه که خودشو به رخت می کشه.شاید پدر و مادرت دیگه کنارت نباشن،خواهر برادرت دنبال زندگی خودشون باشد،دوستهات دیگه مجرد و پایه ات نباشن،دیگه تو گروه جوانها هم نتونی خودت رو جا بزنی.این حال بد رو به عینه در خیلی ها دیدم.یکیش پسر خاله آقای لایت.۵۱ ساله و خوشتیپ و پولدار و طالب ازدواج.ولی کو مورد مناسب! می خوام بگم بین ۳۰ تا ۴۰ سال دست بجنبونین و یار خودتون رو پیدا کنین.نگذارین دیر بشه.جوینده یابنده است.مجردی هم مثل دانشجویی میمونه.شیرینه ولی حد اکثر ۵/۱برابر دوره مقطعی که داری تحصیل می کنی می تونی طولش بدی...بعدش اخراجت می کنن یا خیلی ارفاق کنن مدرک معادل بهت می دن که با اون هم جایی استخدامت نمی کنن!

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:12  توسط عسل چشم  | 

در نهایت خنگولی دعوت به کار مجدد همانجا که از آن گریخته بودم را قبول کردم!حالا مثل قبل وقت خالی ندارم.در این ۱ ماه از ۱۰۰۰ کاری که می خواستم انجام بدم فقط ۲ تا را انجام دادم: رفتن به کلاس خودآرایی(مرسی روحیه!) و ۲ روز در هفته هم شنا.و علاوه کنید به اینها ۱۰۰ تا کار مراسم را!!!خدا رو شکر کارهایم مرتب است و هفته بعد این موقع دارم جینگیل مستون می کنم برای مراسم.البته هنوز خونه خودم نمیرم ها... اون تابستونه...این مراسم نامزدی/عروسیه که فقط دوستامون هستن...فکر کنم بترکه مجلس!عروسی تابستونه و فقط قامیلی هست.

حالا باید سر فرصت براتون از تجربه های همراه شدن با یکی دیگه و خوبیها و سختیهاش بگم...صبر کنین...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:33  توسط عسل چشم  | 

۱) این چند وقته خیلی درگیری فکری داشتم.مجبور بودم یک تصمیم سخت بگیرم.دل و دماغ آپ کردن اینجا رو نداشتم.سخت بی وقت بودم.بالاخره تصمیمم رو گرفتم و از ادامه یک کاری که اوایل عاشقش بودم انصراف دادم.حالا یک احساس سبکی دارم و کمی دلگیری متمایل به دلتنگی و دلشکستگی که چرا باید شرایط بلبشوی اداری این مملکت من رو به سمت تصمیمی سوق بده که این احساسات رو در من به وجود بیاره.می دونید آدم تا وقتی تنهاست خودشه و خودش.وقتش رو هر جوری می خواد می گذرونه حتی اگه تلف هم بشه اون وقت زیاد مهم نیست. ولی حالا تو این پر کاری من وقتی برای آقای لایت بیچاره نبود یا اگه وقت خالی های اندک رو با هم می گذروندیم دیگه وقتی برای کارهای شخصی نمی موند.باورتون نمیشه به کارهای شخصیم مثل شستن و مرتب کردن لباسهام نمی رسیدم.خلاصه فکر کردم و فکر کردم فکر کردم و آخر یک جایی رو ترک کردم که کمترین ثبات و عایدی و بیشترین استرس و مسئولیت رو داشت!خلاص!

۲)آقای لایت رو خدا رو شکر دارم بیشتر دوست می دارم...

۳) در گیر و دار مراسمیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 20:18  توسط عسل چشم  | 

الان داشتم نوشته هامو مرور می کردم.گزارش یک رو که می نوشتم احتمال زیادی نمی دادم که گزارش ۹ اعلام عقدم باشه.ماجرای آقای آمریکا یادتونه...آقای لایت همان پروژه جدید بود که از لج آقای آمریکا آغازش کردم!

من و آقای لایت ۵-۴ سالی بود که در یک کلینیک کار می کردیم ولی هر دو از هم بدمون می آمد! من فکر می کردم اون پسر لوس و هر و کر کنیه و اون فکر می کرده که من دختر غد و مغروریم!تو این سالها یکی دو بار ما رو به هم پیشنهاد کردن ولی هر دو مون رد کردیم.حتی به یکی از دوستهام گفته بود که  آب من و خانم دکتر توی یک جوی نمیره! من که یادم نبود ولی وقتی گفت یادم آمد که ۵/۲ سال پیش من سر موضوعی باالاجبار (از روی ناچاری و ترحم!) بهش زنگ زدم و میگه از اون موقع نظرش تعدیل شده و حواسش به من جمع شده.ولی رفتار من با او همان بود که بود. عید امسال که من به همه دوستانم اس ام اس تبریک سال نو زدم و اون در جواب بهم زنگ زد.وقتی اسمش رو روی گوشیم دیدم با یک حالتی که یعنی " اه باز این پسره!" گوشی  رو برداشتم و یک دقیقه ای با هم صحبت کردیم.بعد هم که ماجرای آقای آمریکا اون طوری شد و درست روز ۱۳ فروردین وقتی که من خیلی دلخور و عصبی بودم ایندفعه آقای لایت اس ام اس زد که من که کشیکم ولی اگه شما میرید ۱۳ به در برای من هم سبزه گره بزنید!من هم که از آمریکاییه دلخور...جوابش رو دادم و ۲۰ تایی اس ام اس با هم رد و بدل کردیم و ....همین!به همین سادگی! البته کش و قوس داشتیم کمی ولی کلید ماجرا از همان ۱۳ به در خورد! انگار آقای آمریکا باید می آمد تا زمینه رو فراهم کنه تا آقای لایت بتونه وارد زندگی من بشه. خودش میگه اگه همان اوایل به من روی خوش نشون داده بودی الان بچه مون ۳ سالش بود! الان که بیشتر شناختمش می بینم اون تصور من چقدر بد بینانه و غیر واقعی بود.آقای لایت خیلی سر زنده و خوش مشرب و شاده و اصلا" لوس و سبک نیست و اون هم میگه تو خیلی هم نرم و مهربونی و من نمی دونم چرا سنگینی و جدی بودن تو را در محیط کار با غدی و غرور اشتباه می کردم! خلاصه عجیب قسمتی ما داشتیم!میدانید آقای لایت اصالتا" با ما همشهری است و حتی خونه ای که الان در اون زندگی می کنه ۲ خیابان با ما فاصله داره و ۱۰ ساله که اینجا زندگی می کنه و در واقع هم محله ای هم بودیم.به قول مامانم آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم!

بله....بله....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 21:43  توسط عسل چشم  |